نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 321
ببخشيد، در پولى كه به شما داده شده، اشتباه شده است. آن طلبه هم آمد و پول را به دست آقا شيخ ابوالحسن داد. ايشان هم خدمت آقا رفت و گفت: آقا، اين مبلغ را شما اشتباهى داديد. اين هشتاد تومان است. آقا فرمود: مىدانم، تو از آن طلبه گرفتى؟ گفت: بله. آقا فرمود: برو همه آن را به او بده. من چهره آن طلبه را ديدم و فهميدم كه محتاج است. ديدم خيلى بى بضاعت است. من خودم دادم، تو چه حقى داشتى پول را از او بگيرى؟ مگر من به تو گفته بودم كه بگيرى؟
ببينيد عزيزان، مىخواهم بگويم وضع اينطور بود. بزرگان، خودشان نظر داشتند و به يكى زياد پرداخت مىكردند و به يكى ديگر كمتر مىدادند. بعضى ها از تهران يا جاهاى ديگر پيش بنده مىآيند و مىگويند حاج آقا، خدا شاهد است ما شبهه مىكنيم، آيا ما پيش امام زمان( عج الله) مسئول مىشويم؟ مىگويم من نمىدانم. از خودتان بايد بپرسيد. شما كه بحمد الله زندگى آنچنانى دارى، براى چه از مال امام زمان( عج الله) مىگيرى؟ اين اموال براى امام زمان( عج الله) است. براى چهار تا طلبه بى بضاعت است كه استفاده كنند و درس بخوانند نه مال شما كه بحمدلله وضع ماليتان خوب است.
آقاى فخر الملك شنيد كه خداوند تبارك و تعالى به سيد يزدى(رحمه الله) فرزندى مرحمت كرده است. رسم بود اگر خدا فرزندى به كسى مىداد، هديه اى مىدادند. فخر الملك يك كادو براى سيد فرستاد كه چيز قابل دارى نيست. خدا فرزندى به شما مرحمت كرده است و اين چشم روشنى شما باشد. آقا فرمود: سلام مرا به جناب آقاى فخر الملك برسانيد و به ايشان بگوييد كه ما به اين هدايا نياز نداريم. ما اينها را نمىگيريم. بزرگوارى كنيد از اين كارها نكنيد و بنده اين هديه را نمىگيرم.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 321