امامت در نسل امامان (ع) خبر مىداد، به غيبت ولى عصر (ع) ايمان
آوردند. نوع اعتقاد حاكم بر جامعۀ دوازده اماميان معاصر، با اوايل دوره غيبت
صغرى نشان مىدهد كه آنان به هيچ روى غيبت امام دوازدهم (ع) را از خاستگاه
عقيدۀ غاليانۀ «وقف» مطرح نكردند، بلكه آن را به عنوان يك امر واقع
پذيرفتند.
در واقع گذشت زمان بود كه اماميه و علما و متكلمان آنان را به
اعتقادى با سابقۀ مبنى بر غيبت يكى از امامان (ع) فرا خواند، كه او را همان
قائم آل محمد (ص) مىانگاشت كه در آينده ظهور خواهد كرد.
اين نكته به خوبى نشان مىدهد كه چنين نبوده است كه بر اساس طرحى،
احاديثى در اين زمينه تنظيم و روايت شود. بنابراين، اعتقاد به غيبت امام دوازدهم و
اعتقاد به اينكه او كسى است كه به عنوان قائم ظهور خواهد كرد، در شرايطى ابراز شد
كه هيچگونه انگيزۀ خاصى كه پيشتر براى آن انديشهاى شده باشد، وجود نداشت.
عالمان امامى با حفظ اصول خود در نفى انديشههاى غاليانه، به تدريج
به اين نكته آگاهى يافتند كه سلسلة امامت به شخص امام دوازدهم (ع) پايان يافته، و
عصر غيبت قائم آغاز شده است.
اماميه همواره از اين نظريه دفاع مىكردهاند كه مىبايد در ميان
جامعۀ انسانى امام كه حافظ دين خداوند و «حجت» خدا در زمين است، پيوسته وجود
داشته باشد و در هيچ حال زمين از حجت خالى نخواهد بود.
به عنوان يك متن مهم بازمانده از نيمۀ اول سدۀ 3 قمرى
بايد از كتاب «العلل» فضل بن شاذان نام برد كه به روشنى از ضرورت وجود امام بحث
كرده است. برخى از دليلهاى مطرحشده از سوى او در وجوب امامت، ضرورتهاى اجتماعى
وجود امام را منعكس مىكند و با بررسى ساختار جوامع بشرى و ضرورت وجود قانون، وجود
امام را الزامى مىداند. البته فضل بن شاذان بر وجوب عقلى تعيين امام از سوى
خداوند تكيه مىكند و بى آنكه سخنى از انگاره «اختيار» در بحث امامت و انكار آن
داشته باشد، از انتصاب الهى و تلويحا از نظريۀ «نص» دفاع مىكند. او همچنين
از امامت به عنوان رهبرى و سيادت جامعۀ سياسى سخن به ميان آورده است. بعدها
نيز اماميه از امامت به عنوان «رياست عامۀ مطلقه بر امور دين و دنيا»
يادكردهاند. در حقيقت اماميه با وجود اينكه به ختم نبوت پس از رحلت پيامبر اكرم
(ص) معتقدند، بر اين باورند كه حفظ و استمرار شريعت و دين خداوند جز از راه وجود
مستمر «حجّت» امكانپذير نيست. در تداوم اين سنت، ابن قبه از ضرورت وجود حجت در
زمين تا برپايى قيامت و ضرورت وجود نص الهى بر امام تأكيد مىكند و معتقد است كه
امام بايد مصون از اشتباه بوده، و عالم و عادل باشد و مردمان را آنچه نمىدانند،
بياموزاند و به حق حكم كند و گفتارش عارى از خطا و اختلاف و پريشانى باشد. او
همچنين از ضرورت عقلى نص الهى به امام از سوى خداوند و نفى «اختيار» بحث كرده است.
وى بر «نياز به وجود نص» از اين راه استدلال مىكند كه تعيين معصوم، بر انسانها
ممكن نيست، زيرا ظاهر آدميان نمىتواند روشنكننده عصمت آنان باشد و تنها خداوند
بر عصمت بندگانش آگاه است.
ابو سهل نوبختى در كتاب «التنبيه» كه حدود سال 290 قمرى آن را به
انجام رسانده، بر لزوم وجود امام منصوص و عالم بر كتاب و سنت كه واجب الطاعه